فرياد خاموش
وقتي در آغوشت مي گيرم، يك حسّ آميخته به درد گلويم را مي فشارد. آخر تو از همه كوچك تري. كاش زبان گلايه داشتي. كاش شكوه مي كردي. گرچه اين چشم هاي خسته از گريه، خود فريادي رساست. گلايه اي روشن در عين خاموشي.
خوب گوش كن دلبندم! مي خواهم در اين لحظات آخر چيزي به تو بگويم. اين تشنگي و اين مرگ رمز عشق است. لب هاي تشنه ات را باز كن و نيّت كن براي قرباني شدن.
تو گلويت پاره نمي شود، مگر براي نماز كه شايد اولين و آخرين راه غرق شدن در زيبايي هاست؛ كه شايد قشنگ ترين جلوه عشق است.
مي خواهم گلويت را ببوسم كه احساس مي كنم گلوي كوچكت و زبان خاموشت و خون سرخت براي بيان عشق بسيار گوياست.