سجده در خون


هميشه تحسينت كرده ام؛ هميشه تو را ستوده ام. تو زن نيستي كه شيرزني. در آن چشمانت چه ابهت مردانه اي موج مي زند و در آن دستانت وقتي كه آن ها را به آسمان بلند مي كني چه نيروي عظيمي نهفته است. خواهرم! نماز خواندن تو هميشه مرا به ياد جدّم مي اندازد. درست مثل او نماز مي خواني؛ زيبا و پر از عاشقي. مثل همين نماز آن روزت كه در ميان آن معركه خونين خواندي.

خدايا اين چه روزي است؟ چرا تمام نمي شود؟ خون از زمين و آسمان مي بارد.

چه قدر زيبا نماز خواندي! بايد هم به اين اندازه زيبا بخواني كه دختر رسول خدايي و دختر فاطمه! قرار است بماني و عاشورا را براي همه بازگو كني. قرار است بماني و با همين نمازت، با نماز نشسته ات، عاشورا را براي همه روايت كني.

يادت نرفته است كه چه بايد بكني! مي دانم كه فراموش نكرده اي.

مي دانم كه وظيفه ات را مي شناسي و آن را عاشقانه به انجام مي رساني. بگو كه ما براي چه جنگيديم و براي چه كشته شديم. بگو كه براي ماندن دين محمد جنگيديم. بگو كه براي نماز شهيد شديم.

خواهرم سبز بمان و به همه بگو كه اين نماز را با خون عزيزانت وضو گرفتي و روي خون، پيشاني گذاشتي.

مي دانم وظيفه ات را خوب مي داني و خوب انجام مي دهي، عاشقانه، آن چنان كه نمازت را مي خواني.

وقتي نگاهت مي كنم، وقتي به ياد رنج هايي مي افتم كه خواهي ديد، بي اختيار اشك چشمانم را مي گيرد. حالا اجازه بده بروم.



نماز شام غريبان چو گريه آغازم

به مويه هاي غريبانه قصه پردازم



من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب

مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم




بازگشت