نيايش
خسته و رنجور از بار گناه، پيچيده در چادري سپيد در برابرت مي ايستم و تكبير مي گويم بر وجود عظيم و بي پايان تو.
دستانم را بالا مي آورم براي اعتراف به جلال و بزرگي ات و اقتدا مي كنم به باوري سرشار از سبز و صورتي. صدايم براي بردن نامت، راحت از گلو برنمي آيد و لرزش اندامم گواه از بودن تو دارد.
پروردگارا!
حمدت مي گويم با زباني عاجز و مي دانم كه تو بي پاياني و من هيچ و لاجرم با ستودنت، وجود ناچيزم را به وسعت بي كران تو پيوند مي زنم. من هيچم آن گاه كه از تو جدايم و همه چيزم آن هنگام كه با توام. پس به وجود كبريايي ات سوگند كه ناچيزي مرا در عظمتت حل كن! خداوندا خم مي شوم و در برابر آن كه نمي بينمش و مي بيندم. صدايش را نمي شنوم و صدايم را مي شنود و هيچ از او نمي دانم و همه چيزم را مي داند و مي داند كه از خود چيزي ندارم و بايد از او بخواهم آن چه را كه ندارم.
بارالها!
از تو روي برمي گردانم و در مرداب متعفن گناه غوطه ور مي گردم؛ اما روي از من برنمي گرداني تا به پشتوانه رحمتت بازآيم و از تو آغاز كنم. پس به الطاف بي پايانت قسم كه از كوتاهي ام و از گناهان زشتم، به پاكي وجودت درگذر!
الهي!
در برابر عظمتت سر به سجده مي سايم و كوله بار نيايشم را در آسماني از شوق بر زمين مي نهم تا بخواني آن چه را كه در انبان سينه دارم.
خدايا!
تو آغاز هر چيزي و من چشم به راه پايانم. به من كمك كن تا دوباره آغاز شوم.
كريما!
دستانم را براي آن چه كه مي بخشي، بالا مي آورم. دستانم را پر كن. و تو را به خودت سوگند كه پناه من باش در دنيا و آخرت و هيچ گاه از منِ تنها و محتاج روي نگردان. تو را به قنوت اين نماز سوگند كه حتي به قدر مژه اي بر هم زدن، رهايم مكن كه بي تو نفس پاك كشيدن نتوان. نخواه آن چه را كه از نگاه مهربان تو ساخته ام، ويران شود.
بارالها!
تو سزاوار ستايشي و من لياقت حمد و ستايش تو را ندارم، پس احساسم را در طبقي از اخلاص مي نهم و تقديم بارگاهت مي كنم و مي خواهم كه دستم را بگيري و بلندم كني و روح و جسمم را در رودي از تسليم شست و شو دهي.
الهي!
تو بزرگي و من حقير! تو دريايي و من قطره، قطره را با دريا چه نسبت؟ فقط تو را به آبيِ بي كران وجودت قسم مي دهم كه سياهي ام را بِبري و مرا در وجود عظيمت پناه دهي.