پنجره
پنجره را كه باز مي كنم، نگاهم به عرش مي رسد.
حرف مي زنم؛ گوش مي كند. سنگين هستم از بار گناه؛ سبكم مي كند. التماس مي كنم؛ مي بخشد. مي خواهم، مي دهد. از شور سرشارم. دو دست كوچك خالي ام را بلند مي كنم به سوي آسمان و پر مي كنم از محبت و پايين مي آورم. چه قدر زيباست با تو بودن. تنها با تو.
پنجره را مي بندم. من هستم و تنهايي اتاق و سكوت. من هستم و اشك هاي پنهاني شبانه.