شكوه با تو بودن
در وسعت ابرهاي تيره گم مي شوم و خويش را در گرداب هولناك گناه غرق مي انگارم. درست در اوج لحظه هاي نااميدي، تو دست بخششت را به سوي من دراز مي كني و مرا مي رهاني. آن چه مي ماند شرمساري من است. به درگاه كرمت سجده مي كنم كه عاجزترينم در برابر بزرگي و عظمتت.
چه زيبا و چه بزرگوارانه است مهرباني تو با بندگانت در قنوت و چه با شكوه است لحظه هاي با تو بودن. من ناچيزم و تو بي انتهايي و تنها در ركوع نمازم و سجده ام اعتراف مي كنم كه هيچم.