سجاده عشق
سجاده اي گسترده ام از اشك و دستاني گشوده ام از نياز. قلب سجاده ام مي تپد از هُرم افلاكي شدن. شوري شيرين گونه سرازير مي شود از كبودي گونه هايم و تو مي رويي در شورستان دلم، و ياد تو اي خوب، جوانه مي زند و عطر حضورت در اعماق ناپيداي احساسم ريشه مي دواند. تو مي جوشي از قله هاي نگاهم و سيراب مي كني ريشه هاي روحم را. آه اي حبيب! اي انتهاي سبز آيه «اَمَن يُجيب!»
وقت و بي وقت تو ريشه مي دواني و مي روياني ام از نو. زنده مي كني ام دوباره و من باز در غفلت هايم غرق. غرق گرداب خودخواهي ام مي شوم!
تو اما اي خوب! اي عزيز! از آغاز مي گيري دستم را و مي خواهي نجاتم دهي و بِرهاني ام از قعر دوزخ هاي پنهان!
ابليس نفسم هر لحظه مرا مي ربايد از ياد تو. غفلت و جواني ام دور مي اندازد و مرا از تو و تو اما نزديكي؛ نزديكي به من از خودم. نزديكي به من از لحظه هاي پرش مژگانم!
اي جاري چشمانم به پاي تو! و اي مرهم زخم هاي كهنه تازه سر واكرده ام! از عقده هاي كهنه دلم سجاده اي مي گسترم از عشق، به پاي گستردگي ايوان محبت تو، و اميد به ساحل نجات توست مرا در سر. هر دم مي رهاند چنگ دلم را از بند سياه بي كسي و نوميدي، حضور روشن تو اي آبي بي پايان!!