نمونه اي از سبك شمردن نماز
نقل شده است علت اينكه ابوعبدالله جواليقي را به اين نام خواندند اين بود كه روزي جوال خود را گم كرد و هرچه فكر كرد بيادش نيامد كجا گذارده يا به چه كسي داده، مدتي در انديشه پيدا كردن آن برآمد ولي اثري نبخشيد تا اينكه در نماز ناگاه متوجه شد كه جوال را چه كرده، پس از پايان نماز به منزل آمده به پسر خود گفت: جوال را پيدا كردم.
پسر پرسيد: چه طور شد كه به يادت آمد؟
گفت: مشغول نماز خواندن بودم در آن حال به فكر فرورفتم بالاخره بيادم آمد چه كرده ام: پسرش گفت: پس شما نماز نمي خواندي بلكه جوال پيدا مي كردي؟!
در نمازي يا كه دعوا مي كني
يا جوال و مال پيدا مي كني
از اين سخن ابوعبدالله چنان تحت تأثير قرار گرفت كه علاقه مند به تحصيل دانش و تزكيه نفس شد تا به جايي رسيد كه تفسيري از خود به يادگار گذاشت. [1] .
از امام باقر عليه السلام نقل شده كه فرمودند:
[ صفحه 157]
روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله در مسجد نشسته بودند كه مردي وارد مسجد شده، مشغول نماز گشت، رعايت ركوع و سجود كامل را نمي نمود، رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمودند:
«نقر كنقر الغراب لئن مات هذا و هكذا صلاته ليموتن علي غير ديني». [2] .
«اگر اين مرد با اين نماز بميرد (يعني نماز خود را اصلاح ننمايد) بر غير دين من مرده است، مسلمان از دنيا نمي رود.»
حضرت صادق عليه السلام فرمودند: روزي علي عليه السلام مردي را مشاهده كرد همانند كلاغ كه منقار به زمين مي زند نماز مي خواند به او فرمودند: چند وقت است كه اين طور نماز مي خواني؟ عرض كرد: از فلان زمان. حضرت فرمودند: «عمل تو نزد خدا مانند كلاغي است كه منقر بر زمين مي زند. اگر با همين وضع بميري، بر غير امت حضرت محمد صلي الله عليه و آله خواهي مرد.»
آنگاه فرمودند: «دزدترين مردم آن كسي است كه از نماز بدزدد.». [3] .
مرحوم حاج شيخ الاسلامي رحمه الله فرمود: شنيدم از عالم بزرگوار و سيد عالي مقدار امام جمعه بهبهاني كه در اوقات تشرف به مكه معظمه روزي به عزم تشرف به مسجدالحرام و خواندن نماز در آن مكان مقدس از خانه خارج شدم و در اثناء راه خطري پيش آمد و خداوند مرا از مرگ نجات داد و با كمال سلامتي از آن خطر رو به مسجد آمدم نزديك در مسجد خربزه زيادي روي زمين ريخته بود و صاحبش مشغول فروش آنها بود.
[ صفحه 158]
قيمت آن را پرسيدم. گفت: آن قسمت فلان قيمت و قسمت ديگر ارزانتر و فلان قيمت است.
گفتم پس از مراجعت از مسجد مي خرم و به منزل مي برم. پس به مسجدالحرام رفتم و مشغول نماز شدم، در حال نماز در اين خيال شدم كه از قسمت گران آن خربزه بخرم يا قسمت ارزانترش و چه مقدار بخرم و خلاصه تا آخر نماز در اين خيال بودم و چون از نماز فارغ شدم، خواستم از مسجد بيرون روم. شخصي از در مسجد وارد شد و نزديك من آمد در گوشم گفت خدايي كه تو را از خطر مرگ امروز نجات بخشيد، آيا سزاوار است كه در خانه او نماز خربزه اي بخواني؟
فورا متوجه عيبم شدم و لرزيدم، خواستم دامنش را بگيرم، او را نيافتم. [4] .
روزي سيد هاشم امام جماعت «مسجد سردوزگ» بعد از نماز براي نمازگزاران در باب لزوم حضور قلب در نماز سخن گفت و مطلبي را كه براي پدرشان پيش آمده بود را بيان كردند:
روزي پدرم مي خواست نماز جماعت بخواند من هم در آنجا حضور داشتم، ديدم مردي كه لباسي كهنه بر تن داشت وارد مسجد شد و به صف اول جماعت آمد و پشت سر پدرم ايستاد. بعضي از نمازگزاران از ديدن اين صحنه ناراحت شدند كه چرا يك كهنه پوش مي رود صف اول نماز قرار مي گيرد. ولي آن شخص هيچ اعتنايي به اطراف نكرد و نماز را پشت سر پدرم شروع كرد. در ركعت دوم در حال قنوت بود كه ناگهان
[ صفحه 159]
نماز را به فرادي تمام كرد.
بعضي از مردم به او اعتراض كردند و او هيچ پاسخي نمي داد. پدرم فرمود: چه خبر شده؟ مردم در پاسخ گفتند: مردي روستايي و جاهل آمده به صف اول نماز و به شما اقتدا كرد، ولي وسط نماز قصد فرادي كرده و نشست و مشغول نان خوردن شد.
پدرم به آن شخص پير و دهاتي گفت: چرا چنين عملي انجام دادي؟ او در جواب گفت: دليل اين كارم را آهسته به خودت بگويم يا با صداي بلند براي همگان بازگو كنم؟ پدرم گفت: در حضور همه و براي همه بگو!
گفت: من آمدم به مسجد تا از فيض نماز جماعت محروم نمانم، وقتي اقتدا كردم ديدم وسط حمد شما از نماز خارج شديد و در اين فكر فرورفتيد كه من ديگر پير شده ام و آمدن به مسجد برايم دشوار است، مركبي لازم دارم، سپس در همين فكر به ميدان مال فروش ها رفتيد و مركب را انتخاب كرديد و در ركعت دوم در فكر تدارك خوراك و تهيه جا براي او بوديد. من صبرم تمام شد، ديدم ديگر سزاوار نيست، بيش از اين با شما همراه باشم، لذا نمازم را فرادي ادامه دادم. پيرمرد دهاتي اين جمله را گفت و از مسجد بيرون رفت.
پدرم با دست بر سر خود زد و ناله كرد و اين جمله را گفت: اين آقا مرد بزرگي است. ايشان را بياوريد، من با او كار دارم. با او حرف دارم. مردم به سرعت رفتند كه او را نزد پدرم بياورند، ولي هرچه گشتند ديگر او را نديدند. [5] .
[ صفحه 160]
در همين باب در حالات سيد رضي و سيد مرتضي علم الهدي دو برادري كه از شاگردان وارسته شيخ مفيد رحمه الله بوده اند آورده اند كه سيد رضي به برادر بزرگ خود سيد مرتضي در نماز جماعت اقتدا نمي كرد. برادر بزرگتر به نزد مادر شكايت برد و مادر سيد رضي را نصيحت كرد. سيد رضي به توصيه مادر به مسجد برادر آمد و به او اقتدا كرد. اما در اثناء نماز، نمازش را تمام كرد و از مسجد بيرون رفت. سيد مرتضي نزد مادر آمد و گفت: سيد رضي آنچه امروز كرد بدتر از پيش بود. مادر ماجرا را از سيد رضي جويا شد. سيد رضي در جواب گفت: در اثناء نماز ديدم كه برادرم در خون حيض غرق است به ناچار نماز را شكستم، چون كه طهارت شرط صحت نماز است.
مادر شرح حال را با سيد مرتضي در ميان گذاشت. سيد گفت راست مي گويد، زيرا در مسير رفتن به مسجد زني درباره احكام خون حيض از من سؤال كرد، به او پاسخ دادم، اما در اثناء نماز به اين انديشه افتادم كه جوابي كه دادم درست بود يا اشتباه. [6] .
مردي بود كه هر كار مي كرد، نمي توانست اخلاص خود را حفظ كند و رياكاري نكند. روزي چاره انديشي كرد و با خود گفت: در گوشه مسجدي متروك هست كه كسي به آن توجه ندارد و رفت و آمد نمي كند. خوب است شبانه به آن مسجد بروم تا كسي مرا نديده و خالصانه خدا را عبادت كنم. در نيمه هاي شب تاريك، مخفيانه به آن مسجد رفت. آن شب باران مي آمد و رعد و برق و بارش شدت داشت. او در آن مسجد
[ صفحه 161]
مشغول عبادت شد. در اواسط عبادت بود كه ناگهان صدايي شنيد و با خود گفت: حتما شخصي وارد مسجد شد. خوشحال گرديد كه آن شخص فردا مي رود و به مردم مي گويد اين آدم چقدر انسان خداشناس و وارسته اي است كه در نيمه هاي شب به مسجد متروك آمد، و مشغول نماز و عبادت است. او بر كيفيت عبادتش افزود و همچنان با كمال خوشحالي تا صبح به عبادت ادامه داد.
وقتي كه هوا روشن شد و به آن كس كه وارد مسجد شده بود، زير چشمي نگاه كرد، ديد آدم نيست بلكه سگ سياهي است كه بر اثر رعد و برق و بارندگي شديد نتوانسته در بيرون بماند و به مسجد پناه آورده است. بسيار ناراحت شد و اظهار پشيماني مي كرد و پيش خود شرمنده بود كه ساعتها براي سگ عبادت مي كرده است. خطاب به خود گفت: اي نفس! من فرار كردم و به مسجد دورافتاده آمدم تا در عبادت خود احدي را شريك قرار ندهم وليكن مي بينم (العياذ بالله) سگ سياهي را در عبادتم شريك خدا قرار داده ام. واي بر من! چقدر مايه تأسف است كه اين حالت را پيدا كرده ام. [7] .
و نقل شده شخصي وارد مسجد شد و آن را از اغيار خالي يافت مناسب ديد تا دو ركعت نماز با حضور قلب بخواند. به نماز ايستاد و تمام حواسش را جمع كرد، چون نماز را شروع كرد، وسوسه شيطاني نيز دست به كار شد. يك باره به اين فكر افتاد كه چرا مسجد به اين زيبايي، مناره ندارد. شروع كرد به مناره سازي و انديشيدن به اين كه معمارش كي باشد و مصالحش چه باشد، چقدر خرج مي شود و تا كي به اتمام مي رسد و با ختم
[ صفحه 162]
نماز، مناره خالي ساخته شد، اما هنوز همان نماز بي روح و هر روزه بود. [8] .
پاورقي
[1] نماز ره رستگاري، ص 35.
[2] وسائل، ج 4، ص 31.
[3] محاسن برقي، ج 1، ص 82.
[4] داستانها و حكايت هاي مسجد 133، ص 41 به نقل از معراج سبز، ص 81.
[5] داستانهاي شگفت شهيد دستغيب.
[6] نشان از بي نشان ها، ص 323.
[7] داستانها و پندها، ج 9، ص 173.
[8] گلستان خاطرات و عايدات، ص 214.